نگارش در تاريخ ۱۳٩٠/۱۱/۱۱ توسط فاطمه
سلام...
نمی دانم از کجای آسمان بر قلب ترک خورده ام باریدی که با تمام وجودم به لرزه افتادم
غم هایم فراموشم شد
دستانم را به سویت دراز کردم تا شاید کمی هم از مهرت بر روی دو دست ناتوانم ببارانی
و تو با تمام عشقت از مهر لبریزم کردی
از گوشه و کنار ویرانه ی وجودم که گذر میکنی نوری به روشنایی خورشید بر دلم میتابد
من جان میگیرم...از تو
از تو که بهترین و مهربان ترینى....ای خدای خوبم
روزها به سرعت
از پی هم می آیند و می روند...
منم و صفحه های سفید هراس آور تقویم،
خدایا می شود کمی گذر این ثانیه ها را
کندتر کنــی؟؟؟
نگارش در تاريخ ۱۳۸٩/٥/٥ توسط فاطمه