از گذشته

نوشته:

لحظه ها در گذرند،ثانیه ها می روند و از ما رد می شوند ، در این شلوغی و هیاهو که می تواند درد چشمان مرا تسکین بخشد؟

که می تواند این روح خسته ی مرا به دوش بکشد و با خود ببرد؟

شانه های کیست که می تواند سیلاب اشک های مرا تحمل کند؟

کیست آن کس به جز تو ،تویی که می توانی بهاری ترین فصل پاییزی قلب بی قرار من باشی؟

آری این تویی که بال هایت را همچون آغوشی مطمئن به سوی نگاه درمانده ی من گشوده ای تا با تو به شهر خاطره ها قدم بگذارم و در بالین ستاره ها به خواب ابدی فرو روم ، تو را دوست می دارم محبوب مهربان من.

پایانقلب

/ 3 نظر / 12 بازدید
آرامش

سلام آرمیتای عزیز ممنون که اومدی نوشته زیبایی بود

حمید

مرسی. خیلی قشنگ بود