سلام!

نامه هایم رادر میان رد پاهای گمشده ات به دست باد سپردم

در آن لحظه ای که من از تو لبریز بودم و تو حتی مرا به یاد نمی آوردی

بی درنگ خانه ی قلبم را برای آمدنت آماده می کردم و گرد و غبار دوری را از بر و رویش می زدودم و تو.....

بی تفاوت تر از همیشه از کنار پنجره ام می گذشتی،بی هیچ کاری

حتی یک لبخند........

آه که چقدر بی تو بودن برایم سخت بود ، روز ها چقدر سخت می گذشت ، شب ها چه وهم آور بودند

و حالا.......

تو اینجایی

بی هیچ ترسی

بی هیچ وهمی

با منی

در کنارم

و حالا این منم که دیگر نیستم ....

آخ که چه تلخه وقتی من هستم تو نباشی و وقتی تو هستی من نباشم

/ 3 نظر / 10 بازدید
رضا

پیامی که بی حضور اشک خوانده نمی شود!

رضا

پیامی که بی حضور اشک خوانده نمی شود!

می می

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور[گل]